تبلیغات
..::: فقط S M S اس ام اس:::... - داستان آموزنده “چنگیز خان مغول و شاهین”
 
درباره وبلاگ


-اگر تمایل دارید پیامكهاتون توی این وبلاگ با نام خودتون یا شمارتون به طور اختصار(مثلا 62***091936)نمایش داده بشه از این سه طریق اقدام كنید:

1.ارسال پیامك و یا مطلب مورد نظر به شماره ی 09193603862

2.ارسال پیامک و یا مطلب مورد نظر به ایمیل بنده، آدرسش هم amin.nafar2011@gmail.com هست.

3.درج پیامك یا مطلب مورد نظر در قسمت نظرات و ارسال آن به صورت خصوصی.


-دوستانی که تمایل همکاری با این وبلاگ رو دارند از سه طریقی که در بالا ذکر شده با من تماس حاصل کنند تا در اسرع وقت برای نحوه همکاری به آنها اطلاع رسانی کنیم.


-این وبلاگ آماده ی تبادل لینك با سایر وب سایت ها و وبلاگ ها را دارد(البته بعد از تایید محتوای موجود در وبلاگ و وب سایت مورد نظر!)، پس برای تبادل لینك شما می توانید در قسمت نظرات درخواست تبادل لینك خود را ثبت كنید تا مورد بررسی قرار گیرد.


با تشکر ، موفق و پیروز باشید.

مدیر وبلاگ : امین
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
به نظرتون این وبلاگ تو چه زمینه هایی فعالیت كنه؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 6478901
  • بازدید امروز :456
  • بازدید دیروز : 1296
  • بازدید این ماه : 23054
  • بازدید ماه قبل : 16510
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
..::: فقط S M S اس ام اس:::...
پیامک جدید، توپ و قشنگ می خواهی بیا تو همین وبلاگ...
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM

 

داستان آموزنده (چنگیز خان مغول و شاهین)

WWW.sMs50.MihAnBlOg.com

 

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند.

همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را

روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود،

چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند.

چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف

روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید.

گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد،

تا اینکه? رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود.

خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را

که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید،

اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند،

شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

 

ادامه مطلب رو حتما بخونید تا این داستان زیبا و آموزنده از دستتون نره...

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت.
چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.
جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود.
خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت.

دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:

یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.

 

من میگم: البته مواظب دوستای ناجور و از جنس خاله خرسه هم باشین!!!

اگر تمایل دارید پیامكهاتون توی این وبلاگ با نام خودتون یا شمارتون به طور اختصار(مثلا 62***091936)نمایش داده بشه از این سه طریق اقدام كنید:

1.ارسال پیامك و یا مطلب مورد نظر به شماره ی 09193603862

2.ارسال پیامک و یا مطلب مورد نظر به ایمیل بنده، آدرسش هم amin.nafar2011@gmail.com هست.

3.درج پیامك یا مطلب مورد نظر در قسمت نظرات و ارسال آن به صورت خصوصی.





نوع مطلب : مطالب جالب و مفید، مطالب خواندنی، 
برچسب ها :